امروز آسمان دلم ابریست همه گویند چقد زود همه چی دیر می شود دلم دیر شدن نمی خواهد ! همه گویند: زمان در گذرست دلم گذر زمان نمی خواهد ! همه گویند: این نیز بگذرد ! دلم این را هم نمی خواهد دلم فقط تو را می خواهد که نیستی !!! دلی را زیر پا گذاشتی که
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان
سره کلاس دینی بودیم
معلمش خیلی باحال بود ؛ فامیلیش موسوی بود چاقالو هم بود
من خیلی باش خودمونی بودم
بعد یه بار من رو صندلی تک نفره نشستم کنار دستش رو به بچه ها
بچه ها داشتن از کتاب رو خونی میکردن و این وسطاش قطع میکرد خوندن و توضیح میداد
منم بقل دستش بودم هی برا بچه ها ادا اطفار در میوردم
چون بقل دستش بودم نمیدید منو
بچه ها هم هی خندشون میگرفت وسط خوندن
بعد من همیجوری صورتمو مث کج و چوله کرده بودم یهو برگشت منو دید
منم همیجوری که کج و چوله بود صورتم
گفتم ای وای سکته کردم
اینم یهو صدا فیله حامله داد
گفت پاشو گمشو بیرون
بعد منو گرفتمیکشید سمت در
دید نمیام کیفمو گرفت پرت کرد از کلاس بیرون
بعد دوباره صدا فیله حامله داد
اومد منو کِشون کِشون کشید برد دم در داشت درو روم میبست منم هی زور میزدم بیام داخل
بعد یهو گفت نمیری نه ؟؟
شروع کرد درو بازه و بسته کردن رو من
سه چهار بار بین در و چهارچون صدا بز دادم و پرتم کرد بیرون
خو یعنی چی ، این چه طرز برخورد با یه آدمی که سکته کرده
ی بارم همین اتفاق برام با معلم ادبیات افتاد کلا شوتم کرد از کلاس بیرون
ولی خب پارتیم کلفت بود دوباره منو با خواهش تمنا بردن سر کلاس
هی روزگار چقد شیطون بودم .بابام چقد هوام داشت تو مدرسهبرچسبها: نیلوی شیطون
+
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۰۷/۲۱ساعت 16:7 توسط دختر پاییز
|
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان
ســـــلامبه یادگار ساعتی بر دستت بسته ام تا یادت نرود چقـــدر زمان باید بگذرد تا یکی مثل من،دوباره عــاشق یکی مثل تو شود...روزی می رسد که دلـت برای هـیچ کس به انـدازه من تــنگ نخواهـد شد...برای نگاه کردنم... خندیدنم... گیـر دادنم... اذیـت کردنم....برای تمـام لحظاتى که در کنارم داشتـی...روزی خواهـد رسید که در حسـرت تکرار دوباره من خواهی بـود...می دانم روزی که نباشـم هیچکس تکـرار من نخواهـد شد …آهنگ وبلاگم گوش کنید خیلی قشنگهعشق من هایدهاین وبلاگ برای تنهاییم ساختمبیشتر نوشته های وبلاگم از خودمه
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان
امروز روز خوبی بود کلی خندیدم تو مهد
تولد بود اونم ی پسر ب اسم ارشیا
کلی براش خوندم تو مهد مخصوصا هایده خوندم بچه ها خندیدن تولد تولد شماعی زاده رو خوندم
من دست ب خوندم خوبه .صدام بس قشنگه خخخ
کلا من معلم جلفیم
یکی از آرزوهام اینه ک تراکتور برونم .هی دوست روستاییم ندارم
یاد روزی افتادم ک دلم میخواست واقعا یکی واسم تولد بگیره اما کسی نبود حیف
این عکسش تولد امروز
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۷/۱۹ساعت 18:23 توسط دختر پاییز
|
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان
بهـــــترین حـــــرفهــــــای زندگــــــیمان را
نگفتیـــــم تایــــــپ کردیـــم
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان

حواسمان نیست ک ما میگوییم ،رد میشویم و میگذاریم ب پای رک بودنمان!!!
اما یکی ممکن است گیر کند...بین کلمه های ما ...بین برداشت های ما
دلی را ک میشکنیم ارزان نیست!!
یاعلی 
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان
آقا من یه بابابزرگ داشتم۷۳ سالش بود . خیلیم ازش حساب میبردیم جلوش مثل نوکر تعظیم ....
بعله من یه روز گوشی مامانجونو دزدکی برداشتم واسش اس زدم: بیا به آرامش فکر کنیم ، به عشق، به بهشت،به جهنم،به درک ،به تو چه،به من چه برو میزنم شلو پلت میکنم هاااا
بعد بابا بزرگ اس زد: عزیزم برگرد غلط کردم ظرفا رو میشورم خونه هم جارو میکنم توروخدا بیا ولی منو نزززززننننمنم همین جور دهنم باز مونده بوداااابابابزرگ و این کارا؟؟؟؟؟
خلاصه بگذریم اینم یه ماجراهایی داشت که طولانیه وللش
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۷/۲۰ساعت 17:10 توسط دختر پاییز
|
برچسب: بابابزرگ,
نویسنده: علی کاظمیان
برچسب: افتادنم,
نویسنده: علی کاظمیان
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان
مثل آرزوي، قدم زدن با تو، در عصري پاییزی
اگر بودي، يک شب تا صبح آنقدر نگاهت مي کردم که از بر شوم همه ي جزئيات مهربانيت را
راستي، هنوز سر پيچ بهشت، منتظرم خواهي بود؟!
از تو چه پنهان، شک دارم بهشتي وجود داشته باشد...
برچسب:
نویسنده: علی کاظمیان